تبليغاتX
مازولا
کشفیلت نسل چهارمی سردرگم
از وقی که وارد فرهنگ شدم همه در مورد معلم عربی به من هشدار دادن که ترسناکه و سختگیره و از این حرفا.قبل از اینکه ببینمش ازش ترسیدم.

وقتی دیدمش از شدت جذبه ای که داشت سکته کردم.

روز های اول و دوم که سر کلاس به زور جلوی گریمو می گرفتم.استعداد قرمز شدن هم که خدا برای من کم نذاشته... .

۴شنبه ها ما ۴ساعت عربی داریم!و من هر ۴شنبه میمیرم و زنده میشم.

جلسه پش ازم درس پرسید و من جواب دادم.گفتن:راضیه از من خیلی می ترسیدی!حالا بهتر شدی؟

و من لبخند زدم...در حالی که تو دلم رخت می شستن۰

کسی راهی برای کم کردن ترس من بلده؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 12:38  توسط راضیه | 
مدرسه فرهنگ شیراز واقعا مدرسه محشریه!

رشته علوم انسانی واقعا شیرینه!من عاشقه تاریخ ادبیاتم.عاشق معلم هام و همه و همه و همه....

البته دلم برای راهنمایی تنگ شده ولی الان......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 12:31  توسط راضیه | 
توی کلاس نقاشی که می رم یه خانمی هست.حدود ۲۷ ساله.من ازش متنفر بودم.واقعا بدم می یومد.

بعد از یه مدتی که تو رفتارش دقیق شدم به یه چیز وحشتناک پی بردم...اون دقیقا شبیه منه!!!

۱)من از خودم متنفرم

۲)اشتباه شده

۳)اون از من متنفره

۴)بریم باغ کاهو ترشی بخوریم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 18:12  توسط راضیه | 

روبه روی شما می مانم

تا سنگ انداختنتان تمام شود

بعد با گوشه ای از لباسم

-که هنوز خونی نشده-

خاک را از دستانتان پاک می کنم

این شعر از آقای رضا امیر خانی هست.البته اگه اشتباه نکنم.اسم کتابشون هم هست:سیب گیسوی تو اصلا سرخ نیست.واقعا قشنگه.در ضمن ایشون معلم ادبیات راهنمایی هستن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 18:11  توسط راضیه | 
من وبلاگ رو بستم.

دوباره باز کردم.

کار احمقانه ای بود ولی اصلا ناراحت نیستم.

سلام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 17:48  توسط راضیه | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من:راضیه.16 سال دارم.شیرازی هستم.وبلاگ قبلی رو بستم چون می خواستم که عوض بشه و حالا یه جور دیگه شروعش کردم.

نوشته های پیشین
آذر 1389
مرداد 1389
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM